برای انجام آزمایشات پروژه ی دانشگاهیم بعد از کلی اینور و اونور رفتن و این در و اون در رو زدن مجبور شدم برم همون اداره ای که واسه کارآموزی می رفتم و دست به دامان مسئولان اونجا بشم.
دیدن دوباره اونجا بعد از مدت ها خیلی برام جالب بود.کلی با همکلاسی هام اونجا خاطره داریم.خیلی از مسئولان و کارکنان اونجا هنوز هستن ولی 2 یا 3 نفری رفتن .نگهبان ها هم به جز یکیشون بقیه سرجاه و جمالشونن!!!.آزمایشگاهها از پارسال تا حالا فرقی نکردن.یکی دوتا وسیله جدید و مدرن اضافه شده ولی این یکی هنوزم عوض نشده!!!

برای انجام آزمایش ها نیاز به یک سری مواد و داروهای گیاهی داشتم.چندتاشون اصلا گیرم نیومد.تو فکر این بودم که چی جایگزینشون کنم که مسئولم اسم مبارک سیر رو بر زبان جاری کرد!!!
اینجوری شد که دیروز از تو آشپزخونه 2 تا بوته سیر برداشتم و با خودم بردم اداره.بعد از 2 ساعت تلاش و کوشش و چپل کاری ماده ای ساختم به رنگ زرد با بویی عجیب و غریب
طوریکه هرکسی وارد آزمایشگاه میشد یه چیزی میگفت!!!
یکی میگفت: سی ای ها.چه ساختی؟؟؟الان بقیه فکر میکنن هی ماهی سرخ می کنیم!!!
اون یکی میگفت:هااا بو ترشی خشی میاد!!!
یکی از آقایون هم تا از در وارد شد گفت: ای میچسبه ایسه یه ماهی شکم گرفته با شوت پلو و ترشی باشه بشینی با دست بخوری!!! 

اگه می بینید هنوز درگیر پروژه
هستم به خاطر استاد راهنمامه!!!از اول مهر این موضوع تو ذهنم بود.چون یک سری اولیه و ابتدایی آزمایش ها رو تو دوره ی کارآموزی انجام داده بودم.با یکی از استادای پروازی که از تهران می اومد و از لحاظ تخصص تو این زمینه دومین نفر تو کشور بود مشورت کردم.گفت: کار خوبیه.ولی سعی کن اثرش رو روی نمونه های زنده هم امتحان کنی.
اول خواستم با خودش پروژه ام رو بگبرم.اما چون پروازی بود و راحت بهش دسترسی نداشتم با یکی دیگه از اساتید صحبت کردم.استادی که هیچ تخصصی تو این زمینه نداره اما خیلی دوست داره کمک کنه.استادی که ما صداش می کنیم دکتر DVD !!!
جناب دکتر DVD اول ازم یک سری مقاله و گزارش کار خواست.کلی سرچ کردم و یه خلاصه ای از کارام رو براش بردم.موضوع کارم تایید شد. اما چند هفته بعد از تایید شدن موضوع، فرمودند: بیا موضوع رو عوض کنیم و یه کار دیگه انجام بدیم.
گفتم: آخه موضوع من تایید شده.الانم نمیشه عوضش کرد.آموزش ایراد میگیره.
گفت: بیخیال.تو کاری به ای کارا نداشته باش.با خودم!!!
بعدهم یه موضوع دیگه بهم داد.قرار شد با یکی دیگه از بچه ها با هم کار کنیم.وقتی تاریخ شروع کار رو از استاد گرامی خواستیم گفت:الان نمونه زنده نداریم.باید سفارش بدیم.که میفته واسه بعد از عید!!!
ما هم دیگه بیخیال کار شدیم و منتظر بعد از عید شدیم.بعد از عید وقتی به دکتر DVD مراجعه کردیم گفت: باشه. من تماس می گیرم با اهواز تا برامون نمونه بفرستن.چون ممکنه فراموش کنم شما یادم بیارین.
من و دوستم هم هفته ای چند بار میرفتیم پیشش و می گفتیم: استاد چی شد؟؟؟ تماس گرفتین؟؟؟
جواب دکتر DVD هم همیشه این بود: آخ یادم رفت. الان با یکی از دوستام تماس میگیرم ببینم چی میشه!!!
حدود 1 ماه همینجور معطل شدیم. تا اینکه یک روز دکتر فرمودند: بچه ها تماس گرفتم.گفتند واسه نیمه خرداد می تونیم براتون نمونه بفرستیم.
گفتیم خسته نباشین استاد!!!آخه نیمه خرداد که شروع امتجانای پایان ترمه.ما هم که شب امتحانی
!!!چطور میشه بیایم کار کنیم.
خلاصه اینکه بعد از کلی اعصاب خوردی و جر و بحث و تو سر خودمون زدن تصمیم این شد که من دوباره همون موضوع خودمم رو کار کنم. اونم درحالیکه همه ی بچه ها داشتن کاراشون رو تحویل میدادن !!!
به پیشنهاد دکتر DVD و برخلاف میلم تو آزمایشگاه فاقد امکانات دانشگاه شروع کردم به کار.نتیجه هم کاملا معلوم بود: دوباره به در بسته خوردم!!!
دیگه خیلی عصبانی شدم. سال داشت تموم میشد و من هنوز اول بسم الله بودم.اینجوری شد که بعد از کلی دوندگی و پارتی بازی رفتم محل کارآموزیم و تونستم اجازه کار بگیرم و از اول شروع کنم.هر چند اینجا هم هر روز یه اتفاقی میفته و هی آزمایشا خراب میشه و کار تعطیل میشه.مثلا یه روز مسئولم نیست.یه روز برق نیست. یه روز خودم حالم خوب نیست یه روز....
از اون ور هم دکتر DVD هر روز یه پیشنهاد تازه ای میده و یه ماده ای معرفی میکنه که تو ولات ما پیدا نمیشه.
کم کم دارم نا امید میشم.خیلی خسته شدم.تا حالا چند بار از اول شروع کردم.اما شکست خوردم.
یعنی روزی میرسه همه چی تموم بشه و من به نتیجه برسم؟؟؟
برام دعا کنید.
مخلوط نوشت:
- کی گفته فارغ التحصیل شدم.هان؟؟؟کی گفته؟؟؟ وقتی از 6 تا درس ترم آخر، نمره ی 1 درسشو که بسیار افتضاح دادم و خطر افتادن داره هنوز ندادن( آخرش مجبور میشم دست به دامان آقای هادی حسینی بشم واسه نمره!!!
)، وقتی که پروژه ی لعنتی ام
مثل خر تو گل گیر کرده و بعد از 1 سال به هیچ نتیجه ای نرسیدم چطوری میشه گفت من یک فارغ التحصیلم؟؟؟
- به احتمال زیاد کپک خواهیم زد.چون اینجور که معلومه امسال از مسافرت خبری نیست.آخه نصف بیشتر تابستون که پدرجان تشریف نداشتن. حالا هم که اومده من گرفتارم و نمی تونم جایی برم.
- منگول و حبه انگور عزیز هم به اتفاق خانواده تشریف بردن مسافرت. اونم یزد ، شهری که من کلی دوستش دارم.جای منم سبز و خالی!!!